گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
۱قالب خاکی به زمین بازداد
روح طبیعی به فلک واسپرد
۲ماه وجودش ز غباری برست
آب حیاتش به درآمد ز درد
۳پرتو خورشید جدا شد ز تن
هر چه ز خورشید جدا شد فسرد
۴صافی انگور به میخانه رفت
چونک اجل خوشه تن را فشرد
۵شد همگی جان مثل آفتاب
جان شده را مرده نباید شمرد
۶مغز تو نغزست مگر پوست مرد
مغز نمیرد مگرش دوست برد
۷پوست بهل دست در آن مغز زن
یا بشنو قصه آن ترک و کرد
۸کرد پی دزدی انبان ترک
خرقه بپوشید و سر و مو سترد
۹