گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
۱کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد
۲شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد
۳گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی میشمرد
۴قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد
۵جان دوم را که ندانند خلق
مغلطه گوییم به جانان سپرد
۶صاف درآمیخت به دردی می
بر سر خم رفت جدا شد ز درد
۷در سفر افتند به هم ای عزیز
مرغزی و رازی و رومی و کرد
۸خانه خود بازرود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد
۹خامش کن چون نقط ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد
۱۰