دوست همان به که بلاکش بود
عود همان به که در آتش بود
۱جام جفا باشد دشوارخوار
چون ز کف دوست بود خوش بود
۲زهر بنوش از قدحی کان قدح
از کرم و لطف منقش بود
۳عشق خلیلست درآ در میان
غم مخور ار زیر تو آتش بود
۴سرد شود آتش پیش خلیل
بید و گل و سنبله کش بود
۵در خم چوگانش یکی گوی شو
تا که فلک زیر تو مفرش بود
۶رقص کنان گوی اگر چه ز زخم
در غم و در کوب و کشاکش بود
۷سابق میدان بود او لاجرم
قبله هر فارس مه وش بود
۸چونک تراشیده شدهست او تمام
رست از آن غم که تراشش بود
۹هر کی مشوش بود او ایمنست
گر دو جهان جمله مشوش بود
۱۰مفخر تبریز تو را شمس دین
شرق نه در پنج و نه در شش بود
۱۱