خداوند خداوندان اسرار
زهی خورشید در خورشید انوار
۱ز عشق حسن تو خوبان مه رو
به رقص اندر مثال چرخ دوار
۲چو بنمایی ز خوبی دست بردی
بماند دست و پای عقل از کار
۳گشاده ز آتش او آب حیوان
که آبش خوشترست ای دوست یا نار
۴از آن آتش بروییدست گلزار
و زان گلزار عالمهای دل زار
۵از آن گلها که هر دم تازهتر شد
نه زان گلها که پژمردست پیرار
۶نتاند کرد عشقش را نهان کس
اگر چه عشق او دارد ز ما عار
۷یکی غاریست هجرانش پرآتش
عجب روزی برآرم سر از این غار
۸ز انکارت بروید پردههایی
مکن در کار آن دلبر تو انکار
۹چو گرگی مینمودی روی یوسف
چون آن پرده غرض میگشت اظهار
۱۰ز جان آدمی زاید حسدها
ملک باش و به آدم ملک بسپار
۱۱غذای نفس تخم آن غرضهاست
چو کاریدی بروید آن به ناچار
۱۲نداند گاو کردن بانگ بلبل
نداند ذوق مستی عقل هشیار
۱۳نزاید گرگ لطف روی یوسف
و نی طاووس زاید بیضه مار
۱۴به طراری ربود این عمرها را
به پس فردا و فردا نفس طرار
۱۵همه عمرت هم امروزست لاغیر
تو مشنو وعده این طبع عیار
۱۶کمر بگشا ز هستی و کمر بند
به خدمت تا رهی زین نفس اغیار
۱۷نمازت کی روا باشد که رویت
به هنگام نمازست سوی بلغار
۱۸در آن صحرا بچر گر مشک خواهی
که میچرد در آن آهوی تاتار
۱۹نمیبینی تغیرها و تحویل
در افلاک و زمین و اندر آثار
۲۰کی داند جوهر خوبت بگردد
به خاکی کش ندارد سود غمخوار
۲۱چو تو خربنده باشی نفس خود را
به حلقه نازنینان باشی بس خوار
۲۲اگر خواهی عطای رایگانی
ز عالمهای باقی ملک بسیار
۲۳چنان جامی که ویرانی هوش است
ز شمس حق و دین بستان و هش دار
۲۴خداوند خداوندان باقی
که نبودشان به مخدومیش انکار
۲۵ز لطف جان او رفته بکارت
چو دیدندنش ز جنت حور ابکار
۲۶اگر نه پرده رشک الهی
بپوشیدیش از دار و ز دیار
۲۷که سنگ و خاک و آب و باد و آتش
همه روحی شدندی مست و سیار
۲۸به بازار بتان و عاشقان در
ز نقش او بسوزد جمله بازار
۲۹دو ده دان هر دو کون دو جهان را
چه باشد ده که باشد اوش سالار
۳۰که روح القدس پایش می ببوسید
ندا آمد که پایش را میازار
۳۱چه کم عقلی بود آن کس که این را
برای جاه او گوید که مکثار
۳۲به حق آنک آن شیر حقیقی
چنین صید دلم کردست اشکار
۳۳که از تبریز پیغامی فرستی
که اینست لابه ما اندر اسحار
۳۴