بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
۱کجا گردم دگر کو جای دیگر
که ما فی الدار غیر الله دیار
۲نگردد نقش جز بر کلک نقاش
بگرد نقطه گردد پای پرگار
۳چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار
۴گرفتارست دل در قبضه حق
گرفته صعوه را بازی به منقار
۵ز منقارش فلک سوراخ سوراخ
ز چنگالش گران جانان سبکبار
۶رها کن این سخنها را ندا کن
به مخموران که آمد شاه خمار
۷غم و اندیشه را گردن بریدند
که آمد دور وصل و لطف و ایثار
۸هلا ای ساربان اشتر بخوابان
از این خوشتر کجا باشد علف زار
۹چو مهمانان بدین دولت رسیدند
بیا ای خازن و بگشای انبار
۱۰شب مشتاق را روزی نیاید
چنین پنداشتی دیگر مپندار
۱۱خمش کن تا خموش ما بگوید
ویست اصل سخن سلطان گفتار
۱۲