منم از جان خود بیزار بیزار
اگر باشد تو را از بنده آزار
۱مرا خود جان و دل بهر تو باید
که قربان تو باشد ای نکوکار
۲ز آزار دلت گرچه نگویی
درون جان من پیداست آثار
۳بهار از من بگردد چون ندانم
چو در دل جای گلشن پر شود خار
۴گناهم پیش لطفت سجده آرد
که ای مسجود جان زنهار زنهار
۵گنه را لطف تو گوید که تا کی
گنه گوید بدو کاین بار این بار
۶تن و جانی که خاک تو نباشد
تن او سله باشد جان او مار
۷تو خورشیدی و مرغ روز خواهی
چو مرغ شب بیاید نبودش بار
۸چو برگیری تو رسم شب ز عالم
چه پرها برکند مرغ شب ای یار
۹به حق آن که لطف تو جهانست
که آن جا گم شود این چرخ دوار
۱۰به چشم جان چه دریا و چه صحرا
در آن عالم چه اقرار و چه انکار
۱۱به تنگی درفتد هرک از تو ماند
فروکن دست و او را زود بردار
۱۲به قصد از شمس تبریزی نگردم
چگونه زهر نوشد مرد هشیار
۱۳