باز شد در عاشقی بابی دگر
بر جمال یوسفی تابی دگر
۱مژده بیداران راه عشق را
آنک دیدم دوش من خوابی دگر
۲ساخته شد از برای طالبان
غیر این اسباب اسبابی دگر
۳ابرها گر مینبارد نقد شد
از برای زندگی آبی دگر
۴یارکان سرکش شدند و حق بداد
غیر این اصحاب اصحابی دگر
۵سبزه زار عشق را معمور کرد
عاشقان را دشت و دولابی دگر
۶وین جگرهایی که بد پرزخم عشق
شد درآویزان به قلابی دگر
۷عشق اگر بدنام گردد غم مخور
عشق دارد نام و القابی دگر
۸کفشگر گر خشم گیرد چاره شد
صوفیان را نعل و قبقابی دگر
۹گر نداند حرف صوفی دان که هست
دردهای عشق را بابی دگر
۱۰از هوای شمس دین آموختم
جانب تبریز آدابی دگر
۱۱