میگفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
۱یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
۲ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
۳ما شاخ ارغوانیم در آب و مینماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
۴روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت
هرگز کی دید دنبه بیدام در گیاهش
۵وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش
۶ابله چو اندرافتد گوید که بیگناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
۷ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
۸پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
۹حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بیآه غصه کاهش
۱۰تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
۱۱تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
۱۲ز اندیشه میگذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش
۱۳آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
۱۴نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
۱۵مستی فزود خامش تا نکتهای نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش
۱۶