روحیست بینشان و ما غرقه در نشانش
روحیست بیمکان و سر تا قدم مکانش
۱خواهی که تا بیابی یک لحظهای مجویش
خواهی که تا بدانی یک لحظهای مدانش
۲چون در نهانْش جویی دوری ز آشکارش
چون آشکار جویی محجوبی از نهانش
۳چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان
پاها دراز کن خوش، میخسب در امانش
۴چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد
وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش
۵ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را؟
درتاز درجهانش اما نه در جهانش
۶بیحرص کوب پایی از کوری حسد را
زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش
۷آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان؟
و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش؟
۸