آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش
وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
۱هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها
وین اختیارها را بشکسته اختیارش
۲من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم
من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
۳آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش
وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش
۴عشقش بلای توبه داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
۵چون دوست و دشمن او هستند رهزن او
ماییم و دامن او بگرفته استوارش
۶از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
چون گوش دوست داری میبوس گوشوارش
۷من حلقههای زلفش از عشق میشمارم
ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
۸لطفش همیشمارم دل با دم شمرده
جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش
۹