مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
۱چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
۲قلندر گرچه فارغ مینماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
۳ز اول میکشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
۴چو موری دانهها انبار میکرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
۵چو دریاییست او پرکار و بیکار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ
۶قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ
۷در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ
۸به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ
۹