امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
۱آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل
چشم من و تو روشن بیروی زشت زاغ
۲گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان
سبزهست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
۳با سیب انار گفت که شفتالویی بده
گفت این هوس پزند همه منبلان راغ
۴شفتالوی مسیح به جان میتوان خرید
جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ
۵باغ و بهار هست رسول بهشت غیب
بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ
۶در آفتابِ فضل گشا پر و بال نو
کز پیش آفتاب برفتهست میغ و ماغ
۷چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع
مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ
۸خورشید ما مقیم حَمَل در بهار جان
فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ
۹سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا
خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ
۱۰امروز پایْ دار که برپاست ساقیی
کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ
۱۱گه آب مینماید و گه آتشی کز او
دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ
۱۲غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ میکن و گو چاغ چاغ چاغ
۱۳آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس
گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ
۱۴