آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
شنگینک و منگینک سربسته به زرینک
۱چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو
مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک
۲گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر
وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
۳کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی
خشتست تو را بالین خاکست نهالینک
۴ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی بیرسمک و آیینک
۵بیجان مکن این جان را سرگین مکن این نان را
ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک
۶ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان
بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک
۷چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
۸این هجو منست ای تن وان میر منم هم من
تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
۹شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک
۱۰