چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
۱هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید
چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ
۲مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود
فراق میزند از بخت من بر آن بو سنگ
۳ز دست تو شود آن سنگ لعل میدانم
به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ
۴اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ
شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ
۵سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد
دهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ
۶ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دم
روان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ
۷اگر ز آب حیات تو سنگ تر گردد
حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ
۸به آبگینه این دل نظر کن از سر لطف
که می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ
۹عصای هجر تو گویی عصای موسی بود
ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ
۱۰ز بخت من ز دل تو سدیست از آهن
که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ
۱۱کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکن
بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ
۱۲ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریز
به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ
۱۳نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم
به سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ
۱۴ولیک از کرم بینظیر شمس الدین
کجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ
۱۵دعای جانم اینست که جان فدای تو باد
وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ
۱۶