بگردان شراب ای صنم بیدرنگ
که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ
۱ولی بزم روحست و ساقی غیب
ببویید بوی و نبینید رنگ
۲تو صحرای دل بین در آن قطره خون
زهی دشت بیحد در آن کنج تنگ
۳در آن بزم قدسند ابدال مست
نه قدسی که افتد به دست فرنگ
۴چه افرنگ عقلی که بود اصل دین
چو حلقهست بر در در آن کوی و دنگ
۵ز خشکیست این عقل و دریاست آن
بمانده است بیرون ز بیم نهنگ
۶بده می گزافه به مستان حق
که نی عربده بینی آن جا نه جنگ
۷یکی جام بنمودشان در الست
که از جام خورشید دارند ننگ
۸تو گویی که بیدست و شیشه که دید
شراب دلارام و بَگْنی و بنگ
۹ببین نیم شب خلق را جمله مست
ز سغراق خواب و ز ساقی زنگ
۱۰قطار شتر بین که گشتند مست
ندانند افسار از پالهنگ
۱۱خمش کن که اغلب همه باخودند
همه شهر لنگند تو هم بلنگ
۱۲ره سیرت شمس تبریز گیر
به جرات چو شیر و به حمله پلنگ
۱۳