دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
۱ستارهها بنگر از ورای ظلمت و نور
چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
۲اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد
ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال
۳هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو
گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال
۴دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست
خدای داند کو را چه واقعهست و چه حال
۵مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست
مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال
۶جراحت همه را از نمک بود فریاد
مرا فراق نمکهاش شد وبال وبال
۷چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی
نماند حلیه حال و نه التفات به قال
۸