به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هر چه خواهی میکن ولی ز ما مسکل
۱تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز
چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل
۲بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود
چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
۳همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس
کجا روند ز تو چونک بسته است سبل
۴جواب داد که خود را دهل شناس و مباش
گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل
۵نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان
که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل
۶دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است
چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل
۷چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل
ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل
۸تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست
که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل
۹از این غم ار چه ترش روست مژدهها بشنو
که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل
۱۰ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله
مسافر امل تو رسید تا آمل
۱۱دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق
شهی رسید کز او طوق می شود هر غل
۱۲حطام داد از این جیفه دایه تبدیل
در آفتاب فکندهست ظل حق غلغل
۱۳از این همه بگذر بیگه آمدست حبیب
شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل
۱۴چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش
از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل
۱۵تو بلبل چمنی لیک می توانی شد
به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل
۱۶خدای را بنگر در سیاست عالم
عقول را بنگر در صناعت انمل
۱۷چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی
چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل
۱۸ز حرف بگذر و چون آب نقشها مپذیر
که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل
۱۹