ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل
۱غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغ
ز پرتو تو ظلالست جانها ای دل
۲نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند
گذشت حسن تو از حد و منتها ای دل
۳پری و دیو به پیش تو بستهاند کمر
ملک سجود کند و اختر و سما ای دل
۴کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیست
کدام داغ غمی کش نهای دوا ای دل
۵به حکم تست همه گنجهای لم یزلی
چه گنجها که نداری تو در فنا ای دل
۶نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت
چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل
۷بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی
بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل
۸