اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال
۱چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست
اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال
۲نشستهاند در اومید او قطار قطار
اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال
۳میان لشکر هجران که تیغ در تیغست
سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال
۴هزار گل بنماید که خار مست شود
هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال
۵به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل
هزار کاسه کشد بیشکم زهی اقبال
۶چو عشق دست برآرد سبک شود قالب
دود بگرد فلک بیقدم زهی اقبال
۷چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی
چو آفتاب جهان بیحشم زهی اقبال
۸