سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم
۱ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم
۲رها کردم چنان شکرستانی
چو حیوان هر گیاهی می چریدم
۳پیاز و گندنا چون قوم موسی
چرا بر من و سلوی برگزیدم
۴به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
۵از آن بانگ دهل از عالم کل
بدین دنیای فانی اوفتیدم
۶میان جانها جان مجرد
چو دل بیپر و بیپا می پریدم
۷از آن باده که لطف و خنده بخشد
چو گل بیحلق و بیلب می چشیدم
۸ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن
که من محنت سرایی آفریدم
۹بسی گفتم که من آن جا نخواهم
بسی نالیدم و جامه دریدم
۱۰چنانک اکنون ز رفتن می گریزم
از آن جا آمدن هم می رمیدم
۱۱بگفت ای جان برو هر جا که باشی
که من نزدیک چون حبل الوریدم
۱۲فسون کرد و مرا بس عشوهها داد
فسون و عشوه او را خریدم
۱۳فسون او جهان را برجهاند
کی باشم من که من خود ناپدیدم
۱۴ز راهم برد وان گاهم به ره کرد
گر از ره می نرفتم می رهیدم
۱۵بگویم چون رسی آن جا ولیکن
قلم بشکست چون این جا رسیدم
۱۶