هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود والسلام
۱آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر
ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام
۲در غلط افکندهست نام و نشان خلق را
عمر شکربسته را مرگ نهادند نام
۳از جهت این رسول گفت که الفقر کنز
فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام
۴وحی در ایشان بود گنج به ویران بود
تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام
۵گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام
۶تا که سرانجام تو گردد بر کام تو
توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام
۷گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ
هست حیات ابد جوییش از جان مدام
۸خامش کن لب ببند بیدهنی خای قند
نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام
۹