امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
۱این دم مست توام رطل دگر دردهم
تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام
۲چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم
گیرم جام عدم می کشمش جام جام
۳جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو
گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام
۴این نفسم دم به دم درده باده عدم
چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام
۵چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود
ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام
۶باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص
باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام
۷موج برآر از عدم تا برباید مرا
بر لب دریا به ترس چند روم گام گام
۸دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد
من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام
۹