لولیکان تویم در بگشا ای صنم
لولیکان را دمی بار ده ای محتشم
۱ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان
ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
۲امن دو عالم توی گوهر آدم توی
هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم
۳چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو
گردد هر لولیی صاحب طبل و علم
۴رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست
تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم
۵تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم
چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم
۶خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان
عشرت با خوف جان راست نیاید به هم
۷مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش
پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم
۸تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان
آید صافی روان گوید ای من منم
۹