بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم
که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
۱کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
که بینظیرم و سلطان بینظیرانم
۲که رفت در نظر تو که بینظیر نشد
مقام گنج شدهست این نهاد ویرانم
۳من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا
فقیر فقرم و افتاده فقیرانم
۴من آن کسم که تو نامم نهی نمیدانم
چو من اسیر توام پس امیر میرانم
۵جز از اسیری و میری مقام دیگر هست
چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم
۶چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند
اسیر هیچ نداند که از اسیرانم
۷به خواب شب گرو آمد امیری میران
چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
۸به آفتاب نگر پادشاه یک روزهست
همیگدازد مه نیز کز وزیرانم
۹منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع
خدای کرد خمیری از آن خمیرانم
۱۰خمیرکرده یزدان کجا بماند خام
خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
۱۱فطیر چون کند او فاطرالسموات است
چو اختران سماوات از منیرانم
۱۲تو چند نام نهی خویش را خمش می باش
که کودکی است که گویی که من ز پیرانم
۱۳