آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
۱نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل
نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان
۲سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من
زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان
۳بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل
بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان
۴از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل
بر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان
۵تافتن شعاع تو در سر روزن دلی
تبصره خرد بود هر دم اعتبار جان
۶از غم دوری لقا راه حبیب طی شود
در ره و منهج خدا هست خدای یار جان
۷گلبن روی غیبیان چون برسد بدیدهای
از گل سرخ پر شود بیچمنی کنار جان
۸لاف زدم که هست او همدم و یار غار من
یار منی تو بیگمان خیز بیا به غار جان
۹گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحان
آن دم پای دار شد دولت پایدار جان
۱۰باغ که بیتو سبز شد دی بدهد سزای او
جان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان
۱۱دانه نمود دام تو در نظر شکار دل
خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان
۱۲نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمش
شهره کند حدیث را بر همه شهریار جان
۱۳