شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
ناچار گفتنیست تمامی ماجرا
۱والله ز دور آدم تا روز رستخیز
کوته نگشت و هم نشود این درازنا
۲اما چنین نماید کاینک تمام شد
چون ترک گوید «اشپو» مرد رونده را
۳اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی
تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
۴چون راه رفتنیست توقف هلاکتست
چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
۵صاحبمروتیست که جانش دریغ نیست
لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
۶بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن
مستیز همچو هندو بشتاب همرها
۷کان جا در آتش است سه نعل از برای تو
وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
۸نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش
اندر گلوی تو رود ای یار باوفا
۹گر در عسل نشینی تلخت کنند زود
ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
۱۰خاموش باش و راه رو و این یقین بدان
سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا
۱۱