هر روز بامداد سلام علیکما
آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا
۱دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش
تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا
۲جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی
بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما
۳تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق
مر مرده را سعادت و بیمار را دوا
۴برگ تمام یابد از او باغ عشرتی
هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا
۵در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن
جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا
۶زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق
قاضی عقل مست در آن مسند قضا
۷سوی مدرس خرد آیند در سؤال
کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا
۸مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب
کاین دم قیامتست روا کو و ناروا
۹در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق
با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا
۱۰از بحر لامکان همه جانهای گوهری
کرده نثار گوهر و مرجان جانها
۱۱خاصان خاص و پردگیان سرای عشق
صف صف نشسته در هوسش بر در سرا
۱۲چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند
بس نعرههای عشق برآید که مرحبا
۱۳میخواست سینهاش که سنایی دهد به چرخ
سینای سینهاش بنگنجید در سما
۱۴هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک
نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا
۱۵گه خاک در لباس گیا رفت از هوس
گه آب خود هوا شد از بهر این ولا
۱۶از راه روغناس شده آب آتشی
آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا
۱۷ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی
از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما
۱۸ای بیخبر برو که تو را آب روشنیست
تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا
۱۹زیرا که طالب صفت صفوتست آب
وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا
۲۰ز آدم اگر بگردی او بیخدای نیست
ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا
۲۱آری خدای نیست ولیکن خدای را
این سنتیست رفته در اسرار کبریا
۲۲چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی
یک سجدهای به امر حق از صدق بیریا
۲۳هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن
کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را
۲۴مجموع چون نباشم در راه پس ز من
مجموع چون شوند رفیقان باوفا
۲۵دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم
آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا
۲۶چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز
پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا
۲۷مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم
شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا
۲۸