مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو
۱چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی
به زیر سایه آن سرو پایدار بجو
۲چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب
بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو
۳اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی
درآ به دور و قدحهای بیشمار بجو
۴در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور
درآ جواهر اسرار کردگار بجو
۵دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو
گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو
۶زهی فسرده کسی کو قرار میجوید
تو جان عاشق سرمست بیقرار بجو
۷اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه
وگر عقار نداری از او عقار بجو
۸به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم
تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو
۹تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی
ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو
۱۰خیال یار سواره همیرسد ای دل
پیامهای غریب از چنین سوار بجو
۱۱به نزد او همه جانهای رفتگان جمعند
کنار پرگلشان را در آن کنار بجو
۱۲چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه
چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو
۱۳چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است
وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو
۱۴چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است
فقیروار مر او را در افتقار بجو
۱۵