به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگهتر گو
۱چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
۲چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو
۳فتاده آتش خواب اندر این نیستانها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
۴و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو
۵بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو
۶از آنچ خوردهای و در نشاط آمدهای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
۷ز من چو میطلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بیدل ز جام و ساغر گو
۸من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو
۹