من آن نیام که بگویم حدیث نعمت او
که مست و بیخودم از چاشنی محنت او
۱اگر چو چنگ بهزارم از او، شکایت نیست
که همچو چنگم من بر کنار رحمت او
۲ز من نباشد اگر پردهای بگردانم
که هر رگم متعلق بود به ضربت او
۳اگر چه قند ندارم، چو نی نوا دارم
از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او
۴کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است
چگونه باشد چون دررسم به نوبت او
۵اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست
چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او
۶وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال
گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او
۷نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند
همیکشند نهان نور از بصیرت او
۸ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن
که شح نفس قرین است با جبلت او
۹از او مدزد به جز گوهر زمانه بها
اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او
۱۰که نیست قهر خدا را به جز ز دزد خسیس
که سوی کاله فانی بود عزیمت او
۱۱دریغ شرح نگشت و ز شرح میترسم
که تیغ شرع برهنهست در شریعت او
۱۲گمان برد که مگر جرم او طمع بودهست
نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او
۱۳