چنین میزن دو دستک تا سحرگاه
که در رقص است آن دلدار و دلخواه
۱همیگو آنچ میدانم من و تو
ولی پنهان کنش در ذکر الله
۲فغان کردن ز شیر حق بیاموز
نکردی آه پرخون جز که در چاه
۳درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن
چه جنبانی به دستان دم چو روباه
۴ز بس پیوستگی بیگانه باشیم
سلامم زان نکردی بر سر راه
۵چو قرآن را نداند جز که قربان
بیا قربان شو اندر عید این شاه
۶شبی که عشق باشد میهمانم
ببینم بدر را بیاول ماه
۷