قرابهبازِ دانا هشدار آبگینه
تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه
۱چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران
مجروح و خسته گردد این خود بود کمینه
۲وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری
بر موزه محبت افتد هزار پینه
۳بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شو
مگذار ناخوشی را گرد سرای سینه
۴نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکی
از دست حق رسیده بیواسطه قنینه
۵در بزمگاه وحدت یابی هر آنچ خواهی
در رزمگاه محنت که آن نه و که این نه
۶جانی که غم فزودی از شمس حق تبریز
نو نو طرب فزاید بیکهنههای دینه
۷