آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
۱بنگر به شهوت خود سادهست و صاف بیرنگ
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
۲زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
شش خانههای او بین از شهد پر نهاده
۳اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
۴تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
۵سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
۶آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده
۷