برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
۱ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
۲بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
۳ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
۴نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
۵او آب زندگانی میداد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده
۶از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
۷با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
۸یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده
۹با این که مینداند چون جرعهای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
۱۰تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجستهای تو زین چرخه خمیده
۱۱