ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
۱من آب تیره گشته در راه خیره گشته
از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه
۲کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل
شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه
۳هر حاصلی که دارم بیحاصلی است بیتو
سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه
۴خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد
زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه
۵چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت
همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه
۶از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل
سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه
۷گفتی الست زان دم حاصل شدهست جانم
تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه
۸کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی
گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه
۹ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم
اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه
۱۰