ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
۱صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده
صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
۲یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
۳از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت
هم پوست بردریده هم استخوان شکسته
۴دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک
وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
۵ای بنده کمینت گشته چو آبگینه
بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته
۶در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم
زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته
۷