از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
۱افکند در سر من آنچ از سرم برآرد
نو کرد عشق ما را باده هزارساله
۲میگشت دین و کیشم من مست وقت خویشم
نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله
۳من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم
بر جام مینبشتم این بیع را قباله
۴ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه
کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله
۵بربند این دهان را بگشا دهان جان را
بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله
۶نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد
سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله
۷جانهای آسمانی سرمست شمس تبریز
بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله
۸