آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده
زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده
۱از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ
ای رختهای خود را از رخت ما نورده
۲ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی
آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده
۳اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران
صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده
۴تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی
چه جوشها برآرد این عالم فسرده
۵ای دوش لب گشاده داد نبات داده
خوش وعدهای نهاده ما روزها شمرده
۶بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده
و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده
۷ای شیر هر شکاری آخر روا نداری
دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده
۸گرچه در این جهانم فتوی نداد جانم
گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده
۹ای دوست چند گویی که از چه زرد رویی
صفراییم برآرم در شور خویش زرده
۱۰کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را
کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده
۱۱نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم
ز آسیب این دو حالت جان میشود فشرده
۱۲هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد
گفتار ما ز دلها زو میشود سترده
۱۳