عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
۱بمال چشم دلا بهترک از این بنگر
مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
۲دو کف به سوی دعا سوی بحر میرانی
نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته
۳خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود
که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
۴اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش
از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته
۵میان گلبن دل جان بخسته از خاری
ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته
۶میان دل چو برآید غبار و طبل و علم
هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
۷بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان
ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته
۸نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا
و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته
۹