ز لقمهای که بشد دیده تو را پرده
مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده
۱حیات خویش در آن لقمه گرچه پنداری
ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده
۲چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم
که چشم جان را گشته است این چرا پرده
۳طلسم تن که ز هر زهر شهد بنمودهست
عروس پرده نمودهست مر تو را پرده
۴چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید
خیالهاست شده بر در صفا پرده
۵خیال طبع به روی خیال روح آید
ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده
۶دلا جدا شو از این پردههای گوناگون
هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده
۷