تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
بدیده گریه ما را بدین بخندیده
۱بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست
بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
۲ز درد و حسرت تو جان لالهها سیه است
گل از جمال رخ توست جامه بدریده
۳ز خلق عالم جانهای پاک بگزیدند
و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده
۴بدانک عشق نبات و درخت او خشک است
به گرد گرد درخت من است پیچیده
۵چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت
چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده
۶خزینههای جواهر که این دلم را بود
قمارخانه درون جمله را ببازیده
۷هزار ساغر هستی شکسته این دل من
خمار نرگس مخمور تو نسازیده
۸ز خام و پخته تهی گشت جان من باری
مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده
۹مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی
بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده
۱۰