عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
سلطان بچهای آخر تا چند اسیری
۱سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است
زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری
۲آن میر اجل نیست اسیر اجل است او
جز وزر نیامد همه سودای وزیری
۳گر صورت گرمابه نهای روح طلب کن
تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری
۴در خاک میامیز که تو گوهر پاکی
در سرکه میامیز که تو شکر و شیری
۵هر چند از این سوی تو را خلق ندانند
آن سوی که سو نیست چه بیمثل و نظیری
۶این عالم مرگ است و در این عالم فانی
گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری
۷در نقش بنی آدم تو شیر خدایی
پیداست در این حمله و چالیش و دلیری
۸تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم
بیزارم از این فضل و مقامات حریری
۹بیگاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی
در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری
۱۰اندازه معشوق بود عزت عاشق
ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری
۱۱زیبایی پروانه به اندازه شمع است
آخر نه که پروانه این شمع منیری
۱۲شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید
که اصل بصر باشی یا عین بصیری
۱۳