هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
۱یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت
آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی
۲هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست
خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی
۳معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف
تا تو ننهی در کلمه فایده زایی
۴ای داده تو دندان و شکرها که بخایند
دندان دگر داده پی فایده خایی
۵بیزارم از آن گوش که آواز نی اشنود
و آگاه نشد از خرد و دانش نایی
۶این مشک به خود چون رود و آب کشاند
تا خواجه سقا نکند جهد سقایی
۷این چرخ که میگردد بیآب نگردد
تا سر نبود پای کجا یابد پایی
۸هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است
تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی
۹تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق
پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی
۱۰اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور
دانند که در هست ز دریای عطایی
۱۱درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد
آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی
۱۲آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید
گوید بر ما آی اگر حاجی مایی
۱۳این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا
میگوید العزه و الحسن ردایی
۱۴هین غرقه عزت شو و فانی ردا شو
تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی
۱۵خامش کن و از راه خموشی به عدم رو
معدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی
۱۶