زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
۱آن جا که نه جای است چراگاه تو بودهست
زین شهره چراگاه تو محروم چرایی
۲جاندار سراپرده سلطان عدم باش
تا بازرهی از دم این جان هوایی
۳گه پای مشو گه سر بگریز از این سو
مستی و خرابی نگر و بیسر و پایی
۴ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست
نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
۵مستان ازل در عدم و محو چریدند
کز نیست بود قاعده هست نمایی
۶جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی
همچون ختن غیب پر از ترک خطایی
۷این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی
و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
۸مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز
هم نور زمینی تو و خورشید سمایی
۹