ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
۱چون جولهه حرص در این خانه ویران
از آب دهان دام مگس گیر تنیدی
۲از لذت و از مستی این دانه دنیا
پنداشت دل تو که از این دام رهیدی
۳در سیل کسی خانه کند از گل و از خاک
در دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی
۴ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگام
آن سوی که در روضه ارواح دویدی
۵ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقل
یا یاد نداری تو که بر عرش پریدی
۶از عرش سوی فرش فتادی و قضا بود
دادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی
۷چون گرسنه قحط در این لقمه فتادی
گه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی
۸کو همت شاهانه نه زان دایه دولت
زان شیر تباشیر سعادت بمزیدی
۹آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت
والله که نیامیزد با خون و پلیدی
۱۰آن شاه گل ما به کف خویش سرشتهست
آن همت و بختش ز کف شاه چشیدی
۱۱والله که در آن زاویه کاوراد الست است
آموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی
۱۲آموخت تو را که دل و دلدار یکی اند
گه قفل شود گاه کند رسم کلیدی
۱۳گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قند
گه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی
۱۴ای سیل در این راه تو بالا و نشیب است
تلوین برود از تو چو در بحر رسیدی
۱۵ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندی
وی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی
۱۶ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست
پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی
۱۷ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحر
تا پرده ظلمات به انوار دریدی
۱۸هر خاک که در دست گرفتی همه زر شد
شد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی
۱۹بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد
بگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی
۲۰شاگرد کی بودی که تو استاد جهانی
این صنعت بیآلت و بیکف ز کی دیدی
۲۱چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاک
سبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی
۲۲خامش کن و یاد آور آن را که به حضرت
صد بار از این ذکر و از این فکر بریدی
۲۳