تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
امروز مکن حیله که آن رفت که دیدی
۱ما را به حکایت به در خانه ببردی
بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
۲صد کاسه همسایه مظلوم شکستی
صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی
۳آن کیست که او را به دغل خفته نکردی
وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
۴گفتی که از آن عالم کس بازنیامد
امروز ببینی چو بدین حال رسیدی
۵امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی
کز زخم اجل بند قفس را بدریدی
۶امروز ببینی که کیان را یله کردی
امروز ببینی که کیان را بگزیدی
۷یا شیر ز پستان کرامات چشیدی
یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی
۸ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد
خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
۹آن جا بردت پای که در سر هوسش بود
و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی
۱۰بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی
در تو خلد آن خار که در یار خلیدی
۱۱تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام
آن زهرگیایی که در این دشت چریدی
۱۲آن آهن تو نرم شد امروز ببینی
که قفل دری یا جهت قفل کلیدی
۱۳طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی
رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی
۱۴گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهی
این چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی
۱۵با جمله روانها بپر روح روانی
این است سزای تو گر از نفس جهیدی
۱۶با خالق آرام تو آرام گرفتی
وز آب و گل تیره بیگانه رمیدی
۱۷امروز تو را بازخرد شعله آن نور
کاین جا ز دل و جان به دل و جانش خریدی
۱۸آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید
کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی
۱۹ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان
کز خاک همان رست که در خاک دمیدی
۲۰خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک
در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی
۲۱خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن
زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی
۲۲