ای آنک به دلها ز حسد خار خلیدی
اینها همه کردی و در آن گور خزیدی
۱تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام
آن زهرگیاهی که در این دشت چریدی
۲آن آهن تو نرم شد امروز ببینی
که قفل دری یا جهت قفل کلیدی
۳طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی
رد فلکی این دم اگر جان پلیدی
۴با جمله روانها به تک روح روانی
سلطان جهادی اگر از نفس جهیدی
۵با خالق آرام تو آرام گرفتی
وز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی
۶امروز تو را بازخرد از غمش آن نور
کو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی
۷آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید
کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی
۸ای عشق ببخشای بر این خاک که دانی
کز خاک همان رست که در خاک دمیدی
۹خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک
در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی
۱۰