ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
گر دلشدهای چند پی نان و کبابی
۱آتش خور در عشق به مانند شترمرغ
اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی
۲لقمه دهدت تا کند او لقمه خویشت
این چرخ فریبنده و این برق سحابی
۳هین لقمه مخور لقمه مشو آتش او را
بیلقمه او در دل و جان رزق بیابی
۴آن وقت که از ناف همیخورد تنت خون
نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی
۵آن ماهی چه خوردهست که او لقمه ما شد
در چشم نیاید خورش مردم آبی
۶از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا
زان راه شود فربه و زان ماه خضابی
۷گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی
چون سنبله شد دانه در این روز خرابی
۸آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت
من مردم و زنده شدم از داد ثوابی
۹خواهی که قیامت نگری نقد به باغ آی
نظاره سرسبزی اموات ترابی
۱۰ماییم که پوسیده و ریزیده خاکیم
امروز چو سرویم سرافراز و خطابی
۱۱بیحرف سخن گوی که تا خصم نگوید
کاین گفت کسان است و سخنهای کتابی
۱۲