برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بگشای کنار آمد آن یار کناری
۱برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین
رستند و گذشتند ز دمهای شماری
۲آن رفت که اقبال بخارید سر ما
ای دل سر اقبال از این بار تو خاری
۳گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی
ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری
۴اندر حرم کعبه اقبال خرامید
از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری
۵گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست
جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری
۶آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد
نی شورش دل آرد و نی رنج خماری
۷بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را
صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری
۸