ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
۱ای رخت کشیده به نهان خانه بینش
وی کشته وجود همه و خویش به زاری
۲پوشیده قباهای صفتهای مقدس
وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری
۳از شرم تو گل ریخته در پای جمالت
وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری
۴بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد
در میکده اکنون که تو انگور فشاری
۵اقبال کف پای تو بر چشم نهاده
اندر طمعی که سرش از لطف بخاری
۶از غار به نور تو به باغ ازل آیند
ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری
۷بر کار شود در خود و بیکار ز عالم
آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری
۸در باغ صفا زیر درختی به نگاری
افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
۹کز لذت حسن تو درختان به شکوفه
آبستن تو گشته مگر جان بهاری
۱۰در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا
آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری
۱۱او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز
کاوصاف جمال رخ او نیست شماری
۱۲